عبد الكريم بى آزار شيرازى

354

باستانشناسى و جغرافياى تاريخى قصص قرآن (فارسى)

نوشتند و آن را زير سنگى كه غار را مسدود كرده بود ، دفن كردند . بعد از گذشت 307 سال امپراتور تئودوسيوس دوم « 1 » در رأس انقلابى كه مسيحيان بپاكرده بودند ، رهبرى مردم را به عهده داشت . در ميان مردم جمعى به پيروى كشيش تئودور « 2 » منكر معاد جسمانى و زنده شدن مردگان در قيامت بودند . امپراتور از خدا خواست كه نشانه‌اى براى آنان بفرستد ، و خداوند صاحب زمينى كه غار اصحاب كهف در آن بود ، را برانگيخت تا به ساختن مرتعى براى گوسفندان بپردازد ، و بدين وسيله بنايان غار اصحاب كهف را كشف كردند ، و در آن ساعت خداوند خفتگان افسوس را بيدار كرد . آنان به خيال اينكه يك شب خوابيده‌اند براى شهادت به دست دميسيس ، وصيت كردند و يكى از آنان طبق معمول راهى شهر شد . وقتى وارد شهر شد بر سر دروازه شهر صليب نقش دارى را مشاهده كرد . شگفت زده ايستاد و از رهگذرى پرسيد كه آيا اين شهر افسوس است ؟ رهگذر نيز جواب مثبت داد . او از آن همه دگرگونى كه در شهر پيدا شده بود ، دريافت كه انقلاب عظيمى رخ داده است . سپس به سوى مغازه‌اى رفت و مقدارى طعام خريدارى كرد و دست كرد پولى را كه مربوط به عهد دميسيس بود ، در آورد و تقديم كرد . مغازه‌دار به خيال اينكه وى گنجى پيدا كرده است ، او را به حرف گرفت و كم‌كم مردم دور او جمع شدند . او هر چه به اطراف نگاه كرد ، هيچ قيافهء آشنايى نيافت . تا اينكه خبر به گوش حاكم شهر رسيد . وى قصه را براى حاكم بازگفت و آنان را دعوت كرد تا به همراه وى به غار بيايند و از دوستانش ديدن كنند ، حاكم و مردم بر فراز كوه رفتند و در آنجا دو لوح مسى ديدند كه گفتار جوانان كهف را تصديق مىكرد . چون وارد غار شدند ، جوانانى را ديدند كه نور و آرامش چهرهء آنان را فرا گرفته بود . ماكزيميليان « 3 » يا آشيلز « 4 » يا جوان ديگرى اظهار داشت كه خداوند سبحان اين همه‌سال

--> ( 1 ) . Theodosius . ( 2 ) . Teodore . ( 3 ) . Maximilian . ( 4 ) . Achillides .